|
من وقتی نتونم بنویسم یعنی خوب نیستم....
پ.ن:هستم.میخونمتان.. پ.ن: ساغرم عزیزم این روزها زیر بار غمت دارم پیر میشوم.... + نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388 22:34 توسط دختری از جنس ابر |
کی شعر تَر انگیزد خاطر که حزین باشد...؟!! + نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388 19:49 توسط دختری از جنس ابر |
دلی به دست آر تا کسی باشی . . .عمیق در این جمله ام عمیق... پ.ن: بغضم ین روزها..بغض... + نوشته شده در جمعه دهم مهر 1388 21:1 توسط دختری از جنس ابر |
میشنوی صدای پایش را؟؟! پاییز را میگویم,آمد.. پاییز را دوست دارم و بارانهایش را..خِش خِش ِ برگهایش را..بیقراری هایش را.. شبهای باران خورده اش را بگو... بوی پاییز میآید..بوی تو...بوی من و تویی که یکی از همین روزهای پاییز ما شد و..ما نماند!!! پاییز بود..پاییز بود که دلم را دادم... آری, پاییز, بهار ِ عاشِقیست. پ.ن: بلاگفا مشکل داشت برای همین کمی دیر شد..معذرت.معذرت. + نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388 0:21 توسط دختری از جنس ابر |
میگویند: میوه ی آرزو رسیدَنیست!! پ.ن: عزیزانم سمیرا و هلیا دعوتم کرده اند بازی اجابت میکنم و مینویسم از پاییز و بیقراری هایش/ یَم پ.ن: بی معرفتین دیگه.نیام نمیاین..سر نزنم سر نمیزنین..دلم میگیره...!!! + نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388 13:59 توسط دختری از جنس ابر |
نمک به زخم خودم می پاشم!!! + نوشته شده در جمعه بیستم شهریور 1388 0:43 توسط دختری از جنس ابر
نمیتونم مثل خیلیا باشم, بیمعرفت!!
من یکم دل نازکم.... + نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388 13:47 توسط دختری از جنس ابر
سلام نمیکنم من دیگر!!شروعی نیست دیگر!! اشتباهی,نگاهی...نیست دیگر! من چیزی را جایی گم کرده ام!! آرزوهایم را نمیدانم باد به کدامین سمت برد که . . دستهای خالیَم ماند و مشتی حسرت... پ.ن: هیس!! دلم دیگر مشق صبوری نمیکند..دارد ساکت میشود,سر مشق ِ دلم عوض شد هلیای هم مشق, به همین سادگی...!!! + نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388 15:0 توسط دختری از جنس ابر |
اینجا در من دارد اتفاقهای بدی میافتد!! اینجا در من چیزهایی دارد عوض میشود!! . . . من بیدی شده ام که با هر بادی دارد میلرزد... پ.ن: شاید اینجا دلی شکسته..! شاید اینجا دلی گرفته.... + نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388 21:9 توسط دختری از جنس ابر |
داشتن دلِ مهربان و سادگی تاوان داشت گویی!!! هی شمایی که خود را همراه میدانستید, خیالتان راحت! گمان کنید همگی با هم بازی میکنیم و شما چشم میگذارید و من قایم میشوم! باز هم خیالتان راحت چرا که دیگر گمان نکنم پیدایم کنید به این راحتی ها و به این زودیها....!!! با توام دخترکِ چشم درشتِ مهربان که همین چند شب پیش گفتی: برو از دوست داشتن ِ فروغ رو بخون تقدیم به تو!! آره با تو هم هستم چشمانت را ببند به روی تمام بی پناهی هایم که قول داده بودی پناهشان باشی که وقتی تو نخواهی بشنوی مرا من تسلیمم!!! من دستهایم را بالا بردم و تسلیم شدم مقابل همه تان...مقابل روزهای تلخ و تمام این انسانهایی که نمیفهمند ارزش سادگی و دوست داشتن را من تسلیمم.
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388 13:20 توسط دختری از جنس ابر
اشاره کن, که من به تو به یک اشاره میرسم....!! + نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388 23:18 توسط دختری از جنس ابر |
من دست گلی به آب داده ام!! آرزوهایم را به حبابی سپرده ام و دلم را به باد..... . . دیگر نمیدانم...!!!
+ نوشته شده در جمعه نهم مرداد 1388 15:5 توسط دختری از جنس ابر |
روز آشناییمان نه برف می بارید که مرا سپید پوش کند و نه باران که نفسهامان را تازه...اما, اما همه جا روشن بود..همه چیز روشن بود.. و شاید بیشتر دلهامان روشن بود...!! پر میکنی اینهمه نبودن را, دلم روشن است...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388 12:47 توسط دختری از جنس ابر |
نشستم به هوای تو من.......
+ نوشته شده در شنبه بیستم تیر 1388 22:33 توسط دختری از جنس ابر |
ناگفته هایم, خلوتم, دو ساله شد... خواستم بگویم: چقدر اینجا را دوست دارم و چقدر شما را...شمایی که میخوانیدم... اینجا را دوست دارم و مهسا تو را که خلوتم را آشنا خواندی... و ماهی کوچولوی خودم که مهربانی و مرا نیز به شوق میآوری با مهرت... و هلیای مهربانم تو را که روزها پیش حواست به دوسالگی ام بود و آغوشت را که باز است به روی بی قراری های این دل... و ساقی تو را که مرا آبجی میخوانی و این یعنی نه هر کسی و تو نیز برای من.. و سمیرا تو را که همدردیم گویی..که وقتی میخوانمت اشک هایم چه بی پروا می آیند... و پرسه تو را که مرا دوست خود میخوانی و این چقدر با ارزش است.. و همه تان را خیلی زیاد دوست دارم... . . اینجا را دوست دارم و ساغری تو را که میخوانیم و نمیفهمم گاهی...که کلمات برای گفتن از خوبی هایت ناتوانند.... اینجا را دوست دارم و... + نوشته شده در چهارشنبه هفدهم تیر 1388 18:21 توسط دختری از جنس ابر
کی میدونه این حسرتا چه کرده با روز و شبام.......
+ نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388 13:10 توسط دختری از جنس ابر |
اینهمه دلتنگی آغوشت را میطلبد.....
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1388 19:27 توسط دختری از جنس ابر |
۱- من دلم میخواد نصف شب سه تار بزنم دقیقآ نصفه شب ۲- دلم میخواد ساعت دو نیمه شب برم حمام ۳- بارون ۴- من دلم میخواد بدوم خیلی ۵- من میخوام ساعتها بی هیچ کلامی نگاهت کنم...نگاه... ۶- چشمم گل مژه زده( واااااای درد میکنه) ۷- وقتی روزی دو بار میرم حمام یعنی آشفته ام..پریشانم..بیقرارم... ۸- من دلم میخواهد تمام گلهای نرگس دنیا را برایت بخرم...تمامش را برای تو ۹- من دلم میخواد ساعتها توی بغل ساغر بمونم و اشکهایم را رها کنم... ۱۰- تاسوعا عاشورا... ۱۱- دلم میخواد به همه سلام کنم به ه م ه ۱۲- من پر از دلتنگی ام...من دلتنگم.. ۱۳- ساغر زنگ زده دارم باش حرف میزنم ۱۴- چقدر دلم برای صدایت تنگ است...... چطوری جمع کنم اینهمه پریشانی رو تا امتحان ۷۰۰ صفحه ای فردا رو نیفتم؟؟؟؟؟؟؟
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1388 0:57 توسط دختری از جنس ابر
دوستی ِ من تا نداره...!!! + نوشته شده در جمعه بیست و نهم خرداد 1388 14:53 توسط دختری از جنس ابر |
۸۸/۳/۲۷ در این روزهای پر تلاطم آغاز بیست و یک سالگی هم عالمی دارد.... . . . در این هیاهوی بی هنگام کاش تو هدیه تولدم باشی از طرف خدا...
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388 14:37 توسط دختری از جنس ابر |
اینجا بانویی نشسته, دلش را در بغل گرفته و چشمانش خیس است!!
آخر میدانی؟! مدتهاست چشمانش نبودنت را به نظاره نشسته اند.. . . گویی رویاهایش را گم کرده است بانویـَ [ت]!!! پ.ن: اومدم ۲ تا زنگ زدم و رفتم.....! + نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388 15:49 توسط دختری از جنس ابر |
واژه هایم بوی زندگی میدهند امروز..!! . . امروز میلاد توست خوب ِ من میلادت مبارک... پ.ن: اگر بودی بوسه بارانت میکردم.کجا بجویمت...!؟؟ پ.ن2:جانم میسوزد این روز را بی او.... + نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388 0:52 توسط دختری از جنس ابر
منُ هجوم گریه از یاد تو فراموش.....
. . . پ.ن:مشق صبوری ام را این روزها اشک خیس میکند و من هی صبوری,اما.... پ.ن:دیدی تمام نگاهم را برای تو کنار گذاشته بودم...!؟؟ + نوشته شده در یکشنبه دهم خرداد 1388 23:12 توسط دختری از جنس ابر |
گر عشق نباشد, به چه کار آید دل ؟؟! + نوشته شده در جمعه یکم خرداد 1388 17:53 توسط دختری از جنس ابر |
خودم گم شده ام یا تو را گم کرده ام
که هر چه میگردم نه خودم را پیدا می کنم نه تو را می یابم...!!؟ + نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388 15:8 توسط دختری از جنس ابر |
این روزها مدام می خوانم برایت:
ای که به عشقت زنده منم گفتی از عشقت دَم نزنم من نتوانم نتوانم نتوانم دلم میدانی چه میخواهد؟در چشمانت زُل بزنم و این را برایت بخوانم و هزار بار بگویم نتوانم.... پ.ن: خوبِ من! سراغم را اگر خواستی از پنجره تان بگیر....خوب با من آشناست!!! + نوشته شده در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388 20:29 توسط دختری از جنس ابر |
هر روز از تو برای خدا میگویم..
تمام خیالات را با تو زندگی میکنم.. تو که دور نیستی! همین جایی حتی دورتر از یک نفس هم نمیروی اما . . چرا من اینهمه دلتنگم, دلتنگ تو..؟!! + نوشته شده در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388 14:9 توسط دختری از جنس ابر
فکر این شبهای دلتنگی ام نبودی وقتی می رفتی!؟؟
مگر نه اینکه شبها با "شب بخیر.بوس.بوس"هم می خوابیدیم...؟!! حالا این شد جوابم؟! که حتی فرصت نگاه کردن به نگاهت را به نگاهم ندادی...!؟؟ . . . این شبها دلم دستهای خدا را می خواهد تا پاک کند اشکهای روی گونه هایم را و به لبخندی مهمانم کند... باور کنید بانو خسته است و شاید کمی بیشتر دلتنگ... پ.ن:ساغرم خواهری الهی بمیرم برای دلت که اینهمه درد مرا به جان میخری و دم نمیزنی.. خواهری از وقتی روی آئینه ام نوشتم آن جمله را کار تو نیز سخت تر شد..چه کنم..؟!تو همدم این دلی و..دوستت دارم عزیز دل... + نوشته شده در جمعه بیست و هشتم فروردین 1388 14:6 توسط دختری از جنس ابر |
اینجا همه چیز تو را کم دارد...
همه چیز تو را فریاد میزند.. وقتی برای این همه دلتنگی جوابی نداری . . . سکوت!! پ.ن: بانو خسته است, فقط کمی... + نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388 14:28 توسط دختری از جنس ابر |
تو نبودی
من به جای تو شکستم.. تو نبودی من به جایت روبروی من نشستم... تمام ستاره ها را گریه کردم پنجره را عاشق کردم اما . . . تو نیامدی نبودی ندیدی!! و من هنوز... + نوشته شده در شنبه پانزدهم فروردین 1388 23:0 توسط دختری از جنس ابر |
|
| ||||||